|
هوا خیلی گرمه به قدری که مدام بدنم خیس عرق میشه دمای بدنم خیلی بالا رفته انگار خونم به جوش اومده باید خودمو سرد کنم من بچه زمستانم بچه سرما نمی تونم گرما رو تحمل کنم به حمام رفتم فایده نداشت تیغی برداشتم بدون اینکه کنترلی روی خودم داشته باشم تیغ رو روی دستم محکم کشیدم تازه متوجه شدم چیکار کردم احساس درد کردم دستم درد گرفته بود خون از دستم فواره میزد شبیه آب انار بود رنگ خونم، کم کم دردم کم شد کم کم احساس عجیبی بهم دست داد کم کم پاهام شل شدن نشستم احساس عجیبی داشتم مثل این بود که برم فضا البته خیلی شدید تر بود، احساس سرما می کردم، جان چه حسی داشتم یکهو یادم اومد که اگر ریزش خونم ادامه داشته باشه میمیرم و بعد تو جهنم دهنم سرویس میشه به سختی بلند شدم وای چه حالی داشت هیچ مخدی نمی تونست همچین حالی رو بهم بده. از حمام به سختی تمام بیرون اومدم لباس پوشیدم و به بیرون خونه رفتم نمیدونم چطوری بیرون رفتم اما دیگه چیزی یادم نموند بیدار که شدم توی اتاقی سردی بودم کسی پیشم نبود تنها سکوت بود و نور مهتابی اطرافمو با یک پرده کشیده بودن تا نه من کسی رو ببینم نه دیگران منو چشمم به دستم افتاد بسته بودنش دقت که کردم متوجه شدم منو به تخت بستن دیدم پاهام هر دو به تخت وصل شده بود تکان نمی تونستم بخورم داشتم عصبی میشدم هیچ تکونی نمی تونستم بخوردم دیوانه وار شروع به فریاد زدن کردم اونقدر فریاد کشیدم که از حال رفتم نمی دونم چه مدت بیهوش بودم اما بیدار که شدم دیدم دست و پاهام آزاد شده بودن پرده ی در کار نبود اما من در یک اتاقک خیلی کوچک و سرد زندانی شده بودم داخل کیسه ی منو کرده بودن و خوابونده بودن اتاق نه دری داشت نه پنجره ی نه نوری بازهم تکان نمیتونستم بخورم احساس بدی بهم دست میده وقتی ندونم باید چیکار کنم کلافه شده بودم احساس درد و ضعف داشت کلافه ام میکرد به زمین و زمان فحش میدادم خسته شدم بدنم بدجوری درد گرفته بود سعی کردم به دیوار مشت و به زمین لگد بکوبم اما اصلا" نمیتونستم تکون بخورم بدنم شروع به عرق کرد خیلی عجیب بود تو این سرما و عرق ! بغزی تو گلوم بود که مانع از فریاد زدنم میشد تنها بغض بود انگار باید گریه میکردم انگار همه میخوان من گریه کنم انگار کلید رهایی از اینجا گریه کردن منه اما عمرن تو کفش بمونین.عمرن کسی گریه ی منو ببینه اصلا" همین جا راحت دراز می کشم تا بمیرم از شدت درد و گرسنگی از حال رفتم بیدار که شدم روی صندلی پارکی نشسته بود. دستم، از دستم هنوز داشت خون میرفت چند نفر داشتن به من نگاه می کردن. تنها نگاه بلخره دو نفر جرات کردن طرفم اومدن منو برداشتن و شروع به فریاد زدن کردن انگار می خواستن بقیه رو متوجه من بکنن نه اونا میخواستن دیگرانو متوجه خودشون بکنن می خواستن دیگران ببینن که اونا دارن به یکی کمک می کنن بیمارستان روبه روی پارک بود پیاده دو دقیقه هم طول نمی کسید اما انگار نیم ساعتی تو راه بودیم دکتر بالای سرم اومد منو نگاهی کرد سر دو تا پرستار فریاد زد اونها داشتن با هم حرف می زدن و تو حال خودشون بودن انگار هر دو از خواب وحشتناکی بیدار شدن وحشتزده هر دو به سمتم اومدن یک مرد که لباسشو من خونی کرده بودم داشت به لباسشو نگاه میکرد همونجا فهمیدم داشت خودشو فحش میداد که چرا اومده طرف منو به کاری که بهش ربط نداشته دخالت کرده منو به اتاقی بردن پرده ی دورم کشیدن دکتر شروع کرد به بخیه زدن یکی بهم خون وصل میکرد خون یکی دیگه از این کارشون عصبی شدم من دلم نمی خواد خون یک انسان دیگه به بدنم وارد بشه فریاد کشیدم و سوزنو از دستم کشیدم بیرون بعد دکتر فریاد زد بگیرینش دست و پاهامو بستن به تخت احساس بدی داشتم انگار تو شعله های آتش میسوختم داشتم از شدت گرما آتش میگرفتم خسته شدم و بیهوش شدم. ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:15 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
سلام نوشتن را دوباره آغاز می کنم به بهانه ی روزی که آرزو دارم روز آزادی سرزمینم باشه روزی که آروز دارم کشورم عزیز بشه. روز 18 تیر تنها به خاطر این روز عزیز می نویسم.
زنده باد ایران زنده باد مصدق زنده باد خاتمی زنده باد موسوی زنده باد کروبی.(رای سبز من اسم سیاه تو نبود). ××××××××××××××××××××××××××× آن خس وخاشاک تویی پست ترازخاک تویی شور منم نور منم عاشق رنجور منم زور تویی کور تویی هاله ی بی نور تویی دلیر بی باک منم مالک این خاک منم سایه خفاش تویی مردک کلاش تویی قصه ی ضحاک تویی زنده به بیداد تویی خشم منم خروش البرز منم سبز منم زنده به سوگند منم دروغ اين خاک تويي قاتل و سفاک تويي جنبش دوران منم رفته به ميدان منم مفسد في الارض تويي غاصب بي مغز تويي حامي ايران منم خسته ي زندان منم هيتلر بد نام تويي کوره ي دوران تويي مظهر ملي منم در پي ليلي منم شبيه ضحاک تويي به دوش خود مار تويي آرش بي باک منم کمان به افلاک منم ×××××××××× امام خمینی(ره):اینجانب چون خودم را موظف به اظهارنظر میدانم به آقایانی كه نظر خواستهاند از آن جمله جناب حجه الاسلام مهدوی و بعضی آقایان دیگر عرض كردم آقای مهندس موسوی را شخص متدین و متعهد است و در وضع بسیار پیچیده كشور، دولت ایشان را موفق میدانم. سبز یعنی یک نشان افتخار سبز يعني کهنه عشق ماندگار سبز يعني انتهاي فصل سرد سبز يعني سيدي از اهل درد سبز يعني يک جهان مظلوميت سبز يعني صبر بر محروميت سبز يعني يک رسانه، يک پيام سبز يعني سيدي والامقام سبز يعني يک نماد زندگي صلح و ايمان، عدل و دين، آزادگي سبز يعني مهرورزي بر همه سبز يعني راه پاک فاطمه سبز يعني اعتقاداتي قوي سبز يعني ميرحسين موسوي سبز يعني رهنوردي پرتوان سبز يعني ملتي، پير و جوان سبز يعني سبزي خضراي دوست سبز يعني موسوي را دار دوست سبز يعني عشق آن پير خمين سبز يعني راه مولامان حسين سبز يعني انحلال خشم و کين بازگشتي سبز بر آيين و دين سبز يعني ماجراجويي تمام بازگشتن بر ره سبز امام سبز يعني سادگي، فرزانگي هشت سال ِ جنگ و خون ، مردانگي سبز يعني استواريِّ امام در دفاع از موسوي و والسّلام سبز يعني مرد فرهنگ و هنر از سرانگشتش بود صدها اثر سبز يعني مرد ايمان و عمل سبز يعني نه دروغ و نه دغل سبز يعني دوربرگردان بس است حرف بس باشد چو در خانه کس است سبز يعني بر زمستان والسلام بر بهارنو به آزادي سلام طالب سبزم، نه ارکان ريا بهر حفظ موسوي مهدي بيا |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
راه سبز |
|
سبز وب سایت خاتمی درد و دل های پاییزی سعیدبیکس::قالب ساز |
![]() |
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها: |
|
RSS
|