تبليغاتX
برای گرفتن کد لوگو کلیک کنید←√√√جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم√حمایت از مهندس موسوی و اثبات حقانیت او و آنچه خلاف واقعیت است مرداد1388  جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 تندیس نفرت




تندیس نفرتبازگشت

در میان کوهستان روستایی کوچکی بود که از چند خانواده تشکیل میشد در این روستا خانواده ی زندگی می کردند که تمام روستا به اونها احترام می گذاشتند و هر زمان به کمک نیاز داشتند تنها به اون خانواده رو می آوردند اون خانواده تنها یک پسر جوان داشتند پسر در روستا تنها با دو نفر دوست بود که اونها هم برای درس به شهر رفته بودند و پسر در روستا تنها بود اما شاد بود که پدر و مادری به این خوبی داره یک روز سرد زمستانی اتفاق وحشتناکی افتاد کلبه ی اون خانواده در آتش سوخت بیشتر مردم تنها نگاه می کردند تنها چند مرد حاضر شدند خودشونو به زحمت بندازند و بقیه تنها نگاه می کردند سوختن کلبه رو اتاق پسر در طبقه ی بالا بود و به بیرون پنجره داشت پسر خودشو از پنجره بیرون انداخت با گریه نگاه می کرد سوختن پدر و مادرشو و فریاد میزد فریادی که حتی دل سنگ بدجنس ترین زن روستا رو لرزوند پسرک ناله های می کرد که حتی شیاطین روستا ناراحت شدند آتش تمام کلبه رو سوزاند و پسر با چشمانش دید که چطور مادرش می سوزه تنها اشک ریخت تنها اشک مونده مردم هر کدوم به خونه های خودشون رفتن و همه تنها ابراز ناراحتی می کردند تنها همین هفته ی گذشت پسر هنوز به کلبه ی سوخته نگاه می کرد و اشک میریخت حتی غذا هم نمی خورد حتی نمی خوابید مردم روستا اونو فراموش کرده بودند انگار اونم در آتش همراه خانوادش سوخته بود اصلا" انگار وجود خارجی نداشته ماهها گذشت و همه دیگه کلا" فراموش کرده بودند پسرک هنوز زنده بود در بین خاکسترها زندگی می کرد از تمام مردم روستا متنفر شده بود دلش می خواست تک تک مردم رو بکشه تنها با پسر شیاطین زندگی می کردند پسر در خواب شبی دید که شیطان دستشو به سمتش دراز می کنه و بهش میگه دست منو بگیر اون شب پسر از خواب پرید و از ترس ساعتها می لرزید روزها گذشت کم کم پسر داشت به دیدن خواب شیطان عادت می کرد پسر که از خدا کمکی ندیده بود اصلا" اینهای که تو روستا می گفتند از خدا از کمک به همدیگه اونها کجان پسر می دید که شیطان براش دل می سوزونه میدید که براش وقت میگذاره کمکم به اون عادت کرده بود حتی دیگه در بیداری شیطان رو میدید شیطان به پسر پیشنهاد کرد که با دخترش هم خواب بشه پسر مونده بود چی بگه اگر نه میگفت ممکن بود ابلیس ناراحت بشه پس قبول کرد فردای اون شب ابلیس اومد با دختری زیبا ابلیس همراه با چند شیطان دیگه اومده بود پسرک متعجب بود ابلیس دستور داد به اونها که این خونه رو دوباره بسازن کلبه ی اونها ظرف کمتر از  دقیقه از قبلش زیبا تر شد ابلیس تنها گفت مواظب دخترم باش اون تا صبح با تو خواهد بود ابلیس با این حرف از جلوی چشمان پسر ناپدید شد دختر شیطان دست پسر رو گرفت و به طبقه ی بالا رفت برد به همون اتاقی که پسر قبل از آتش سوزی داشت از همون اتاقی که پسر به پایین پرید. پسر تا امروز باکره بود اولین باری بود که با یک دختر همخواب میشد زیاد براش جذاب نیومد اما چون دختر شیطان با اون بود از بودن با اون لذت زیادی می برد صبح شد و پسر تا از خواب بیدار شد دید دختر نیست دید زنش نیست پسر حال بلند شدن رو نداشت خیلی خسته بود یک لحظه فکر کرد تمام این اتفاقات خواب بوده آتش سوزی در کار نبوده به سرعت از جاش بلند شد و به سمت اتاق خواب پدر و مادرش رفت اما تا در اتاق رو باز کرد خشک شد دوباره فریادی زد که صداش به روستا هم رسید و تمام مردم متعجب شدن و از هم می پرسیدند که این صدا از کجا اومده روحانی روستا دستور داد مردم روستا نماز وحشت بخونند، اتاق پدر و مادر پسرک سوخته بود تنها انگشتر و گردنبند مادرش بود که باقی مونده بود پسرک دیوانه شده بود قسم خورد روستا رو به آتش بکشه شب ابلیس همراه دخترش اومد پسر تصمیمشو به ابلیس گفت ابلیس موند چی بگه به پسر نمی دونست چی باید بگه اگر روستا نابود بشه مردمش بسوزن دیگه کسی نمیمونه که اون منحرف کنه ابلیس سعی کرد پسر رو از تصمیمش منصرف کنه اما پسر دیگه تصمیم گرفته بود از همسرش همون هم خوابش همون دختر ابلیس خواست کمکش کنه با تعجب دید خیلی راحت پذیرفت دختر ابلیس واقعا" زیبا بود موهاش قرمز رنگ چشمانش روشن لبانش شیرین تر از عسل دختری با این استیل رو هرگز ندیده بود به هر حال شب به جای عشق بازی اونها به سمت روستا رفتند دختر شیطان با حالتی عجیب از پسر پرسید آیا شکی نداری پسر گفت نه تمام روستا رو به آتش می کشم اول از خانه ی روحانی شروع کن که هیچ چیز از خدا نمی دونه و فقط  برای مردم خدا خدا میکرد و از اونها پول میگرفت دختر ابلیس گفت عزیزم من تمام اینجارو خاکستر خواهم کرد فقط به خاطر عشق تو از پسر خواست که از روستا بیرون بره پسر پذیرفت و به بالای تپه رفت و همسرشو نگاه می کرد کمتر از 1 دقیقه دید تمام روستا داره می سوزه تمام روستا حتی کوچه های روستا پسر احساس خوبی داشت از کاری که همسرش به خاطر اون میکرد خوشحال بود زنش به سمتش برگشت گفت آیا خوبه راضی هستی پسرک خوشحال بود گفت آره عشق من پسرک آروم شده بود با همسرش به کلبه برگشت و با اون خوابید اونها بعد از مدتی بچه دار شدن پسری به دنیا اومد نیمی انسان و نیمی شیطان تا به امروز خدا تنها نگاه می کرد خدا ناراحت بود از رابطه ی شیطان با انسان تصمیم گرفت هر دوی اونها و پسرشونو مجازات کنه هر سه ی اونها رو به جهنم برد اما دختر شیطان هرگز اجازه نمی داد همسرش یا پسرش عذاب بکشه خودشو قربانی می کرد تا به اونها آسیبی نرسه و تنها به اونها می گفت که اصلا" چیزی رو احساس نمی کنه اما اون عشق رو از این عذاب احساس می کرد و این باعث می شد که حتی از عذاب هم لذت ببره .



ادامه مطلب
لینک ثابت| چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:54  توسط سعید | 
وبلاگ من
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
طراح قالب
    در باره وبلاگ 
سلام نوشتن را دوباره آغاز می کنم به بهانه ی روزی که آرزو دارم روز آزادی سرزمینم باشه روزی که آروز دارم کشورم عزیز بشه. روز 18 تیر تنها به خاطر این روز عزیز می نویسم.
زنده باد ایران زنده باد مصدق زنده باد خاتمی زنده باد موسوی زنده باد کروبی.(رای سبز من اسم سیاه تو نبود).
×××××××××××××××××××××××××××
آن خس وخاشاک تویی
پست ترازخاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم
سایه خفاش تویی
مردک کلاش تویی
قصه ی ضحاک تویی
زنده به بیداد تویی
خشم منم خروش البرز منم
سبز منم زنده به سوگند منم
دروغ اين خاک تويي
قاتل و سفاک تويي
جنبش دوران منم
رفته به ميدان منم
مفسد في الارض تويي
غاصب بي مغز تويي
حامي ايران منم
خسته ي زندان منم
هيتلر بد نام تويي
کوره ي دوران تويي
مظهر ملي منم
در پي ليلي منم
شبيه ضحاک تويي
به دوش خود مار تويي
آرش بي باک منم
کمان به افلاک منم
××××××××××
امام خمینی(ره):اینجانب چون خودم را موظف به اظهارنظر می‌دانم به آقایانی كه نظر خواسته‌اند از آن جمله جناب حجه الاسلام مهدوی و بعضی آقایان دیگر عرض كردم آقای مهندس موسوی را شخص متدین و متعهد است و در وضع بسیار پیچیده كشور، دولت ایشان را موفق می‌دانم.
سبز یعنی یک نشان افتخار
سبز يعني کهنه عشق ماندگار
سبز يعني انتهاي فصل سرد
سبز يعني سيدي از اهل درد
سبز يعني يک جهان مظلوميت
سبز يعني صبر بر محروميت
سبز يعني يک رسانه، يک پيام
سبز يعني سيدي والامقام
سبز يعني يک نماد زندگي
صلح و ايمان، عدل و دين، آزادگي
سبز يعني مهرورزي بر همه
سبز يعني راه پاک فاطمه
سبز يعني اعتقاداتي قوي
سبز يعني ميرحسين موسوي
سبز يعني رهنوردي پرتوان
سبز يعني ملتي، پير و جوان
سبز يعني سبزي خضراي دوست
سبز يعني موسوي را دار دوست
سبز يعني عشق آن پير خمين
سبز يعني راه مولامان حسين
سبز يعني انحلال خشم و کين
بازگشتي سبز بر آيين و دين
سبز يعني ماجراجويي تمام
بازگشتن بر ره سبز امام
سبز يعني سادگي، فرزانگي
هشت سال ِ جنگ و خون ، مردانگي
سبز يعني استواريِّ امام
در دفاع از موسوي و والسّلام
سبز يعني مرد فرهنگ و هنر
از سرانگشتش بود صدها اثر
سبز يعني مرد ايمان و عمل
سبز يعني نه دروغ و نه دغل
سبز يعني دوربرگردان بس است
حرف بس باشد چو در خانه کس است
سبز يعني بر زمستان والسلام
بر بهارنو به آزادي سلام
طالب سبزم، نه ارکان ريا
بهر حفظ موسوي مهدي بيا

نویسندگان
امکانات


اين سایت را 
صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
  آرشیو موضوعی 
آرشیو
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
  پیوندهای روزانه 
راه سبز
   لینک دوستان 
سبز
  وب سایت خاتمی
  درد و دل های پاییزی
  سعیدبیکس::قالب ساز
  لوگوی دوستان 
طراح حرفه ای قالب های وبلاگ

جستجو
جستجو در وبلاگ
Googleجستجو در گوگل
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

:طراح قالب:
تندیس نفرت