تبليغاتX
برای گرفتن کد لوگو کلیک کنید←√√√جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم√حمایت از مهندس موسوی و اثبات حقانیت او و آنچه خلاف واقعیت است مرداد1388  جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 تندیس نفرت




تندیس نفرتبازگشت

هوا خیلی گرمه به قدری که مدام بدنم خیس عرق میشه دمای بدنم خیلی بالا رفته انگار خونم به جوش اومده باید خودمو سرد کنم من بچه زمستانم بچه سرما نمی تونم گرما رو تحمل کنم به حمام رفتم فایده نداشت تیغی برداشتم بدون اینکه کنترلی روی خودم داشته باشم تیغ رو روی دستم محکم کشیدم تازه متوجه شدم چیکار کردم احساس درد کردم دستم درد گرفته بود خون از دستم فواره میزد شبیه آب انار بود رنگ خونم، کم کم دردم کم شد کم کم احساس عجیبی بهم دست داد کم کم پاهام شل شدن نشستم احساس عجیبی داشتم مثل این بود که برم فضا البته خیلی شدید تر بود، احساس سرما می کردم، جان چه حسی داشتم یکهو یادم اومد که اگر ریزش خونم ادامه داشته باشه میمیرم و بعد تو جهنم دهنم سرویس میشه به سختی بلند شدم وای چه حالی داشت هیچ مخدی نمی تونست همچین حالی رو بهم بده. از حمام به سختی تمام بیرون اومدم لباس پوشیدم و به بیرون خونه رفتم نمیدونم چطوری بیرون رفتم اما دیگه چیزی یادم نموند بیدار که شدم توی اتاقی سردی بودم کسی پیشم نبود تنها سکوت بود و نور مهتابی اطرافمو با یک پرده کشیده بودن تا نه من کسی رو ببینم نه دیگران منو چشمم به دستم افتاد بسته بودنش دقت که کردم متوجه شدم منو به تخت بستن دیدم پاهام هر دو به تخت وصل شده بود تکان نمی تونستم بخورم داشتم عصبی میشدم هیچ تکونی نمی تونستم بخوردم دیوانه وار شروع به فریاد زدن کردم اونقدر فریاد کشیدم که از حال رفتم نمی دونم چه مدت بیهوش بودم اما بیدار که شدم دیدم دست و پاهام آزاد شده بودن پرده ی در کار نبود اما من در یک اتاقک خیلی کوچک و سرد زندانی شده بودم داخل کیسه ی منو کرده بودن و خوابونده بودن اتاق نه دری داشت نه پنجره ی نه نوری بازهم تکان نمیتونستم بخورم احساس بدی بهم دست میده وقتی ندونم باید چیکار کنم کلافه شده بودم احساس درد و ضعف داشت کلافه ام میکرد به زمین و زمان فحش میدادم خسته شدم بدنم بدجوری درد گرفته بود سعی کردم به دیوار مشت و به زمین لگد بکوبم اما اصلا" نمیتونستم تکون بخورم  بدنم شروع به عرق کرد خیلی عجیب بود تو این سرما و عرق !  بغزی تو گلوم بود که مانع از فریاد زدنم میشد تنها  بغض بود انگار باید گریه میکردم انگار همه میخوان من گریه کنم انگار کلید رهایی از اینجا گریه کردن منه اما عمرن تو کفش بمونین.عمرن کسی گریه ی منو ببینه اصلا" همین جا راحت دراز می کشم تا بمیرم از شدت درد و گرسنگی از حال رفتم بیدار که شدم روی صندلی پارکی نشسته بود. دستم، از دستم هنوز داشت خون میرفت چند نفر داشتن به من نگاه می کردن. تنها نگاه بلخره دو نفر جرات کردن طرفم اومدن منو برداشتن و شروع به فریاد زدن کردن انگار می خواستن بقیه رو متوجه من بکنن نه اونا میخواستن دیگرانو متوجه خودشون بکنن می خواستن دیگران ببینن که اونا دارن به یکی کمک می کنن بیمارستان روبه روی پارک بود پیاده دو دقیقه هم طول نمی کسید اما انگار نیم ساعتی تو راه بودیم دکتر بالای سرم اومد منو نگاهی کرد سر دو تا پرستار فریاد زد اونها داشتن با هم حرف می زدن و تو حال خودشون بودن انگار هر دو از خواب وحشتناکی بیدار شدن وحشتزده هر دو به سمتم اومدن یک مرد که لباسشو من خونی کرده بودم داشت به لباسشو نگاه میکرد همونجا فهمیدم داشت خودشو فحش میداد که چرا اومده طرف منو به کاری که بهش ربط نداشته دخالت کرده منو به اتاقی بردن پرده ی دورم کشیدن دکتر شروع کرد به بخیه زدن یکی بهم خون وصل میکرد خون یکی دیگه از این کارشون عصبی شدم من دلم نمی خواد خون یک انسان دیگه به بدنم وارد بشه فریاد کشیدم و سوزنو از دستم کشیدم بیرون بعد دکتر فریاد زد بگیرینش دست و پاهامو بستن به تخت احساس بدی داشتم انگار تو شعله های آتش میسوختم داشتم از شدت گرما آتش میگرفتم خسته شدم و بیهوش شدم.



ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:15  توسط سعید | 
در شهری بزرگ و بی پایان در بین مردمی که از روی یک برنامه ی روزانه زندگی می کردند پسری زندگی زن و مردی زندگی می کردند مرد هر روز صبح از خونه بیرون میرفت و زن با ابراز عشق اون رو بدرقه می کرد این برنامه سالها ادامه داشت تا این که این که یک روز سرد زمستانی مرد به خونه اومد اما همسرشو ندید فکر کرد خوب رفته بیرون برای خرید و به زودی برمی گرده ساعتها پشت سر هم میگذشتند مرد احساس بدی پیدا کرده بود کم کم از حالت طبیعی خارج میشد اشک در چشماش جمع شده بود افکار پلید و شوم بود که ذهن پاک مرد رو فرا گرفته بودند یعنی زن رفته و دریایی عشق این دو خشک شده ؟ یعنی اون همه عشق به پایان رسیده نه هرگز زن همچین کاری با مرد نمی کرد مرد به سرعت از خونه بیرون رفت و شروع بع گشتن کوچه های بی پایان و سرد شهر کرد هرجا رو که فکر می کرد ممکنه عشقش اونجا باشه گشت دیگه داشت واقعا" خسته میشد با خودش گفت شاید زن به خونه برگشته باشه به سرعت به خونه برگشت به خونه که رسید دید زن نیست دیگه داشت دیوانه میشد ناگهان چشمش به نامه ی افتاد دستاش میلرزید با ترس نامه رو برداشت خط زنش بود نامه تنها یک خط بود مرد با خوندن نامه فریادی زد و از حال رفت در نامه نوشته شده بود که من خسته شدم از زندگی تکراری برای همیشه ترکت میکنم خدانگهدار مرد بهوش اومد نامه رو پاره پاره کرد باورش نمی شد حالا باید چیکار می کرد از خونه خارج شد شروع به راه رفتن کرد اون همینطور راه رفت تا متوجه شد از شهر خارج شده چقدر جالب مرد نمی دونست که شهر پایانی داره همینطور به راه رفتن ادامه داد از کوهی بالا رفت پشت کوه دریاچه ی رو دید روی قله ی کوه ایستاد شروع کرد با عشقش حرف زدن فریاد زد فریادی که حتی فرشته ها شنیدن و برای اینکه ببینند صدا از کجا میاد کنجکاو شدن حتی ابلیس هم اومد تا ببینه چه خبره مرد فریاد میزد حتی صدای فریاد مرد به شهر هم میرسید حتی شهر زیر کوه بود و صدای مرد میپیچید و و در سیاهی شب که همه ساکت بودن صدای مرد به همه جا می رسید مرد فریاد زد گوش کن ای عشق من عیبی نداره عزیزم ساکت شد بقض اجازه ی ادامه رو نمیداد اما ادامه داد عیبی نداره من میرم تا تو راحت باشی تا دیگه روزها برات تکراری نباشه عیبی نداره عزیزم من میرم تا غمگین نباشی عیبی نداره فقط قلبمو میشه پس بدی ؟ آرزوی کرد مرد ای کاش قلبت برای من جا داشت آخه من این قلبو باید چیکار کنم؟ مرد فریاد زد خدا گوش کن اینو که گفت یاد خدا افتاد خدا؟ سالها بود اونرو فراموش کرده بود حالا یاد اون افتاده بود خدا ببین اشکام داره میریزه خوبه نه؟ حالا مساوی شدیم؟ مرد میخواست خودشو پرت کنه پایین فرشته ها همه ناراحت بودن هزاران فرشته داشتن مرد رو تماشا میکردن صدها موجود شیطانی این لحظه ها رو می دیدند اما دهها انسان بیشتر توجه نکردند عده ای شون هم وظیفه ی بر عهده داشتن اومده بودن تا وقتی مرد به پایین پرید جسدشو ببرند مرد به شهر سیاه و بی پایان نگاهی کرد و به پایین پرید اون به زندگیش پایان داد در یک شب سرد زمستان. اما هرگز جسدش پیدا نشد خبر خودکشی مرد در شهری که یک سریال بی پایان رو ادامه میداد پخش شد و تقریبا" برای مردم جالب بود فردای اون روز بود در یک شب سرد زمستانی دیگر ده ها مرد به روی کوه رفتن و فریادهای مرد رو تکرار می کردند و همه با هم به پایین پریدن این کار ادامه پیدا کرد به طوری که در شهر مردها خیلی کم شده بودند شهر بی پایان حالا ساکت شده بود دیسکوهای بزرگ خلوت شده بودند لکاته های که روز به روز بر تعدادشون افزوده می شد حالا از کار افتاده بودند شهر بزرگ حالا کوچک شده بود شهر کثیف شده بود تمام شهر بوی لجن میداد گوشه و کنار شهر می شد جنازه های رو دید که جسدشون متلاشی شده بود شهر دیگه برای روح پاک لکاته ها مناسب نبود لکاته ها روح پاکی دارند غیر ممکنه بتونند اینجا زندگی کنند لکاته ها شروع به ترک شهر کرده بودند هر کدوم به شهری دیگری میرفتند شهر بی پایان حالا تقریبا" خالی از سکنه شده بود مرد تونسته بود انتقامشو از شهر بگیره اون شهر رو نفرین کرده بود و آرزوی نابودی شهر رو کرده بود و حالا به آرزوش رسیده بود روح مرد در جهنم شاد بود.



ادامه مطلب
لینک ثابت| دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12:8  توسط سعید | 
وبلاگ من
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
طراح قالب
    در باره وبلاگ 
سلام نوشتن را دوباره آغاز می کنم به بهانه ی روزی که آرزو دارم روز آزادی سرزمینم باشه روزی که آروز دارم کشورم عزیز بشه. روز 18 تیر تنها به خاطر این روز عزیز می نویسم.
زنده باد ایران زنده باد مصدق زنده باد خاتمی زنده باد موسوی زنده باد کروبی.(رای سبز من اسم سیاه تو نبود).
×××××××××××××××××××××××××××
آن خس وخاشاک تویی
پست ترازخاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم
سایه خفاش تویی
مردک کلاش تویی
قصه ی ضحاک تویی
زنده به بیداد تویی
خشم منم خروش البرز منم
سبز منم زنده به سوگند منم
دروغ اين خاک تويي
قاتل و سفاک تويي
جنبش دوران منم
رفته به ميدان منم
مفسد في الارض تويي
غاصب بي مغز تويي
حامي ايران منم
خسته ي زندان منم
هيتلر بد نام تويي
کوره ي دوران تويي
مظهر ملي منم
در پي ليلي منم
شبيه ضحاک تويي
به دوش خود مار تويي
آرش بي باک منم
کمان به افلاک منم
××××××××××
امام خمینی(ره):اینجانب چون خودم را موظف به اظهارنظر می‌دانم به آقایانی كه نظر خواسته‌اند از آن جمله جناب حجه الاسلام مهدوی و بعضی آقایان دیگر عرض كردم آقای مهندس موسوی را شخص متدین و متعهد است و در وضع بسیار پیچیده كشور، دولت ایشان را موفق می‌دانم.
سبز یعنی یک نشان افتخار
سبز يعني کهنه عشق ماندگار
سبز يعني انتهاي فصل سرد
سبز يعني سيدي از اهل درد
سبز يعني يک جهان مظلوميت
سبز يعني صبر بر محروميت
سبز يعني يک رسانه، يک پيام
سبز يعني سيدي والامقام
سبز يعني يک نماد زندگي
صلح و ايمان، عدل و دين، آزادگي
سبز يعني مهرورزي بر همه
سبز يعني راه پاک فاطمه
سبز يعني اعتقاداتي قوي
سبز يعني ميرحسين موسوي
سبز يعني رهنوردي پرتوان
سبز يعني ملتي، پير و جوان
سبز يعني سبزي خضراي دوست
سبز يعني موسوي را دار دوست
سبز يعني عشق آن پير خمين
سبز يعني راه مولامان حسين
سبز يعني انحلال خشم و کين
بازگشتي سبز بر آيين و دين
سبز يعني ماجراجويي تمام
بازگشتن بر ره سبز امام
سبز يعني سادگي، فرزانگي
هشت سال ِ جنگ و خون ، مردانگي
سبز يعني استواريِّ امام
در دفاع از موسوي و والسّلام
سبز يعني مرد فرهنگ و هنر
از سرانگشتش بود صدها اثر
سبز يعني مرد ايمان و عمل
سبز يعني نه دروغ و نه دغل
سبز يعني دوربرگردان بس است
حرف بس باشد چو در خانه کس است
سبز يعني بر زمستان والسلام
بر بهارنو به آزادي سلام
طالب سبزم، نه ارکان ريا
بهر حفظ موسوي مهدي بيا

نویسندگان
امکانات


اين سایت را 
صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
  آرشیو موضوعی 
آرشیو
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
  پیوندهای روزانه 
راه سبز
   لینک دوستان 
سبز
  وب سایت خاتمی
  درد و دل های پاییزی
  سعیدبیکس::قالب ساز
  لوگوی دوستان 
طراح حرفه ای قالب های وبلاگ

جستجو
جستجو در وبلاگ
Googleجستجو در گوگل
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

:طراح قالب:
تندیس نفرت