|
از صدای بلندی بیدار شد پسرک از صدا وحشت داشت از چیزی که صدا رو تولید میکردم هم وحشت داشت بعد از مدتی محیط آروم شد دیگه صدای نمیومد پسرک عاشق سکوت و تاریکی بود حاضر نبود سکوت و تاریکی را با هیچ چیز عوض کنه سیاهی و سکوتش بود که به پسر جرات میداد پسر دیگه نمیترسید از جا بلند شد از اتاقش خارج شد پسرک چیزی براش اهمیت نداشت از اتاق که خارج شد شکه شد پسرک تنها در خانه ی خارج از شهر زندگی میکرد که یک اتاق و یک سالن داشت پسرک در سالن یک فرشته رو دید که سر و صورتش پر از خون بود شیشه ی سالن شکسته بود انگار فرشته در حال پرواز در سیاهی شب به شیشه برخورد کرده بود پسرک از خود بی خود بود اصلا" متوجه نبود چیکار میکنه فرشته رو در آغوش گرفته بود و به اتاق برد لباسهای فرشته پاره و پر از لکه های خون بود پسرک روی زخم های فرشته رو بست لباس فرشته رو از تنش در آورد تا عوض کنه با تعجب دید تمام بدن فرشته کبود شده آخه کی تونسته با فرشته ی به این زیبایی چنین کاری کنه شاید کار ابلیس بوده آره کار ابلیس بوده اون از حسادت چنین کاری با فرشته کرده بود آخه ابلیس در نزدیکی خانه پسرک زندگی میکرد چندین با به دیدن پسرک آمده بود پسرک در ابتدا از اون میترسید اما کم کم ترسش از اون ریخت یک با ابلیس دست پسرک رو گرفت و فشار داد به طوری که دست پسر تا مدتها کبود بود آره از شدت کبودیهای فرشته مشخصه که کار ابلیسه پسرک باید از فرشته مراقبت کنه تا خوب بشه شاید فرشته بعد از خوب شدنش حاضر بشه با پسرک زندگی کنه افکار مختلفی در ذهن پسرک مدام شکل می گرفت پسرک به خودش اومد، پسرک همیشه میگفت دوست داره تنها باشه تنها زندگی کنه اما حالا تا چشمش به یک فرشته افتاده تمام عقایدش رو داره از دست میده وای اهورای پاک به پسرک کمک کن شاید این فرشته ابلیسه که اومده به پسر ثابت کنه که قدرت داره عقایدشو به راحتی از بین ببرهشکل افکار پسرک عوض شد اما با نگاه به چشمان فرشته آروم میشد پسرک هرگز قادر نبود به چشمان کسی نگاه کنه اما چشمان فرشته طوری بود که پسرک رو به خودش جذب میکرد پسرک فرشته رو در آغوش گرف و شروع به بوسیدنش کرد طعم لبهای فرشته شیرین بود و پسرک رو از خود بی خود کرده بود فرشته چشمانش رو باز کرد پسرک جا خورد از روی تخت بلند شد پسرک نمی تونست تمرکز کنه اصلا" قادر نبود صحبت کنه مدتها بود کسی رو ندیده بود با کسی جز ابلیس صحبت نکرده بود حتی با ابلیس هم به شکل ذهنی ارتباط برقرار میکرد.حالا باید چطوری جمله بسازه چطوری باید به فرشته از حسی که به اون داره بگه پسرک باید چیکار کنه فرشته به اطرافش نگاهی کرد به لباسهای تنش نگاهی انداخت به اطرافش با تعجب نگاهی کرد بعد از مدتی که از تعجبش کاسته شد خنده ی کرد خنده ی که روح پسرک رو عذاب داد خنده ی فرشته پایانی نداشت انگار اشک در چشم پسرک ظاهر شد عشق به فرشته داشت تبدیل به نفرت می شد فرشته از جاش بلند شد اتاق پسرک شبیه به تابوتی بود ترسناک و تاریک اما به خاطر فرشته چند شمع روشن کرده بود پسرک در دل از اهورا خواست این فرشته رو عذاب بده و انتقام زخمهای پسرک رو از اون بگیره فرشته رو به پسرک کرد و شروع کرد با اون صحبت کردن اما پسرک سخت متوجه میشد فرشته چی میگه اما متوجه شد که داره میپرسه لباسهاش کجاست پسرک لباسهای فرشته رو آورد پسرک با خودش گفت آیا این فرشته است؟ نه این فرشته نیست ابلیسم نیست این تنها یک لکاته است لکاته ی بی ارزش پسرک تمرکزشو بدست آورد تونست ذهنشو جمع کنه دست لکاته رو گرفت و از خانه خودش بیرون کرد. پسرک خیلی ناراحت بود اون فهمیده بود اعتقاداتش خیلی ضعیف هستند اون فهمید با وزش بادی تمام اعتقاداتش رو از دست داد پسرک بسیار عصبی شده بود به هیچ وجه نمیتونست خودشو کنترل کنه بلخره بعد از مدتی تونست اما کی با خوردن چندین لیوان شراب پس از خوردن از خانه زد بیرون لکاته رو در بیایان دید پسرک دید که ابلیس داره به فرشته تجاوز میکنه خواست بره فرشته رو نجات بده اما دید که اون فرشته نه اون لکاته ست که ابلیس رو گرفته انگار لکاته ست که به ابلیس تجاوز داره میکنه داره ابلیسو مجبور میکنه به کاری که حتی ابلیس هم علاقه ی به اون نداشت وای اهورای پاک پسرک این لکاته رو بوسیده یود!!! وای پسرک آرزوی مرگ کرد پسرک باید ابلیس رو نجات میداد حتی ابلیس از این لکاته بزرگ تر بود شاید ابلیس این لکاته رو دیده بود که به آدم سجده نکرده بود وقت رو نباید از دست داد پسرک به سمتشون هجوم برد لکاته فکر میکرد که پسرک هم قصد تجاوز داره، خوشحال شد اما پسرک سنگی رو برداشت و با تمام قدرت اون رو به سر لکاته زد لکاته به زمین افتاد ابلیس هم به طرفی افتاد و متعجب به پسرک خیره شد، لکاته دیگه تکون نمی خورد انگار مرده بود آره اون مرده بود پسرکی که تا به امروز آزارش به جنبنده ی نرسیده بود فرشته ی نه لکاته ی رو کشت. پسرک نمی تونست نفس بکشه احساس خفگی می کرد پسرک به روی کوهی بلند رفت ناگهان تصمیم گرفت خودشو از روی کوه به پایین بندازه اما دید که ابلیس اومده و از پسرک میخواد که اینکارو نکنه ابلیس هم دلش برای پسرک سوخته بود اما دیگه فایده ی نداشت پسرک الانشم در جهنم بود پس فرقی نداشت چه اینجا و چه جای دیگه ی پسرک ناگهان به پایین پرید ابلیس در این لحظه فریادی زد که در کل سرزمین ایران شنیده شد. بازگشت شاه در جنگل های شمالی ایران در نقطه ی دور که حتی شکارچی ها هم تا به امروز پاشون رو به اون جا نگذاشته اند پسرکی تنها زندگی می کرد پسرک سالهای زیادی بود که در اون جا بود و برای خود کلبه ی ساخته بود و راحت بدون هیچ مشکل جدی زندگی می کرد صبح بیدار میشد و به باغچه ی که درست کرده بود می رسید پسرک غذاشو از اون باغچه بدست می آورد و در زمستان کمی سختی می کشید اما شاد بود و راضی از زندگی کثیفی که در شهر داشت نجات پیدا کرده بود الان پسرک آزاد بود هر کار بخواد بکنه هرچی می خواد بگه هر لباسی بخواد بپوشه اگر میخواست خدا رو پرستش میکرد کسی به زور اونو مجبور نمی کرد و صبح تا شب تو گوشش آواز نمی خوند. کسی اینجا نبود که پسرک رو آزار بده پسرک آزاد و رها بود گاهی به فکر بازگشت می افتاد اما بازگشت به کجا به نقطه ی کوری که اومده بود نه ترجیح میده اینجا باشه و بمیره اینجا مردن خیلی بهتره تا برگرده پیش انسانها تازه مگه چند سال دیگه زنده خواهد موند این افکاری بود که پسرک هر چند روز یکبار به اونها فکر می کرد پسرک حافظه ی داشت عجیب هیچ چیز رو نمی تونست فراموش کنه تک تک لحظه های زندگیش با یک اراده جلوی چشمانش بود حتی مسیری که سالها قبل از اون به اینجا برای اولین بار اومده بود رو کامل به ذهن داشت راستی چی شد که دیگه نتونست دوام بیاره چس شد که دیگه مرگ رو به زندگی ترجیح داد چی شد که به جای مردن به اینجا اومد اینها رو درخت پیری که درست در وسط باغچه ی پسرک بود از اون می پرسید پسرک اهل درد و دل نبود تو شهر یاد گرفته بود هیچ چیز رو به هیچ کس نگه اما اینجا که مثل شهر نیست اینجا انسانی نیست تا گوشت برادرشو بخوره اینجا دروغی نیست پسرک اشک در چشمهاش جمع شد سالها بود گریه نکرده بود شروع به تعریف داستان کرد برای درخت به درخت گفت از شیاطینی انسان نما به درخت گفت از روز شهرشون که دست سیاه ترین سیاهی رو از پست بسته به درخت گفت از تشنگی مردم به شهوت و پول به درخت گفت از راز دروغ به درخت گفت از خوب مردم به درخت گفت از تمدن بر باد رفته به درخت گفت از خوندن داستان مردی که جلد قلمدان رنگ می کرد به اینجا رسید درخت پرسید چرا تو قلمدان رنگ نمی کنی پسر شرمگین شد اما به آرومی پاسخ داد که استادش نقش دختر و پیرمردی رو می کشیده اما پسرک از هر دختر یا هر انسانی فراری شده دیگه نمی خواد کسی رو ببینه حتی حاضره هر کاری بکنه تا گذشته ی سیاهشو پاک کنه درخت به پسر گفت تو یک انسانی باید با هم جنسات باشی اما پسر گفت در شهر تنها مقابل چشماش سیاهی رو دیده و پشت سرش بی کسی و تنهایی بوده چیز دیگه ی ندیده اما الان دوستان خوبی داره دیگه از بیکسی خبری نیست دیگه تمام زندگی سیاهی نیست دیگه روز و شب نفرینی به دنبالش نخواهد بود. دیگه آزاده . ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:38 توسط سعید |
|
|
خسرو کشیبایی رفت من خیلی باهاش حال می کردم خدا رحمتش کنه.
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:17 توسط سعید |
|
|
http://www.hasoud.com/ این لینک سایتمه که به زودی کاملش میکنم خوشحال میشم بهش سر بزنید ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 13:53 توسط سعید |
|
|
پسرک از خواب بیدار شد احساس خستگی گیجی شدیدی می کرد زمان و مکانی که در اون حضور داشت رو از یاد برده بود تنها احساس خستگی و درد داشت به سختی خودشو از جا بلند کرد زمان رو به یاد آورد امروز 17 تیر ماه بود پسرک از خونه بیرون رفت و در خیابانی بی انتها مشغول حرکت شد مدتی بود که پسر به خاطر کار و سفر نتونسته بود اینطور در خیابان راه بره مردم رو نگاه می کرد با نگاه به مردم حس بدی بهش دست میداد حس نفرت دوباره در درونش زنده می شد نگاه به چهره ی مردم چه زن و چه مرد حال پسر رو دگرگون می کرد مردم اینجا دنبال چی هستن؟ مرد ها 2 دسته شدن عده ی زیادی که تنها به فکر هوس هستند و تنها برای این زنده اند عده ی که تعدادشون خیلی کمه اینطور میگن که به خدا ایمان دارند برای خانواده ی که فکر می کنن ساختن زنده اند و منتظر روزی هستند که خواهند مرد البته در درون آروز می کنند که اون روز هرگز نرسه شاید به خاطر این خانواده تشکیل دادند تا به وسیله ی بچه هاشون زنده بمونند خوب زنها چی اونها رو به چند دسته میشه تقسیم کرد؟ تو این خیابان بی انتها اکثر زنها به فکر چیزی نیستند جز این که از سایر زنهای دیگه سر باشند و عده ی خیلی کمی هم فکرشون آرامش و نگهداشتن شوهر و زندگیشونه . راستش تو این خیابان چیزی دیگه نمیشه دید من هیچی نمی بینم این جا همه به فکر خودشونن پسر سفر که بود دلش برای شهرش تنگ شده بود شاید به این خاطر که خودشو مال این شهر میدونست اما حالا از اون حس خجالت می کشید کاش می شد هر روز که چشم باز میکرد میدید که تو جاده های بی پایانه نه تو این شهر فاسد حالم از این به هم میخوره که میگن این شهر مذهبیه. انگار اینجا جنگه انگار تو این سرزمین جنگ به پایان نمیرسه چی به سر این سرزمین اومده چرا جنگ بین خدا و ابلیس به پایان نمیرسه ؟ ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:22 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
سلام نوشتن را دوباره آغاز می کنم به بهانه ی روزی که آرزو دارم روز آزادی سرزمینم باشه روزی که آروز دارم کشورم عزیز بشه. روز 18 تیر تنها به خاطر این روز عزیز می نویسم.
زنده باد ایران زنده باد مصدق زنده باد خاتمی زنده باد موسوی زنده باد کروبی.(رای سبز من اسم سیاه تو نبود). ××××××××××××××××××××××××××× آن خس وخاشاک تویی پست ترازخاک تویی شور منم نور منم عاشق رنجور منم زور تویی کور تویی هاله ی بی نور تویی دلیر بی باک منم مالک این خاک منم سایه خفاش تویی مردک کلاش تویی قصه ی ضحاک تویی زنده به بیداد تویی خشم منم خروش البرز منم سبز منم زنده به سوگند منم دروغ اين خاک تويي قاتل و سفاک تويي جنبش دوران منم رفته به ميدان منم مفسد في الارض تويي غاصب بي مغز تويي حامي ايران منم خسته ي زندان منم هيتلر بد نام تويي کوره ي دوران تويي مظهر ملي منم در پي ليلي منم شبيه ضحاک تويي به دوش خود مار تويي آرش بي باک منم کمان به افلاک منم ×××××××××× امام خمینی(ره):اینجانب چون خودم را موظف به اظهارنظر میدانم به آقایانی كه نظر خواستهاند از آن جمله جناب حجه الاسلام مهدوی و بعضی آقایان دیگر عرض كردم آقای مهندس موسوی را شخص متدین و متعهد است و در وضع بسیار پیچیده كشور، دولت ایشان را موفق میدانم. سبز یعنی یک نشان افتخار سبز يعني کهنه عشق ماندگار سبز يعني انتهاي فصل سرد سبز يعني سيدي از اهل درد سبز يعني يک جهان مظلوميت سبز يعني صبر بر محروميت سبز يعني يک رسانه، يک پيام سبز يعني سيدي والامقام سبز يعني يک نماد زندگي صلح و ايمان، عدل و دين، آزادگي سبز يعني مهرورزي بر همه سبز يعني راه پاک فاطمه سبز يعني اعتقاداتي قوي سبز يعني ميرحسين موسوي سبز يعني رهنوردي پرتوان سبز يعني ملتي، پير و جوان سبز يعني سبزي خضراي دوست سبز يعني موسوي را دار دوست سبز يعني عشق آن پير خمين سبز يعني راه مولامان حسين سبز يعني انحلال خشم و کين بازگشتي سبز بر آيين و دين سبز يعني ماجراجويي تمام بازگشتن بر ره سبز امام سبز يعني سادگي، فرزانگي هشت سال ِ جنگ و خون ، مردانگي سبز يعني استواريِّ امام در دفاع از موسوي و والسّلام سبز يعني مرد فرهنگ و هنر از سرانگشتش بود صدها اثر سبز يعني مرد ايمان و عمل سبز يعني نه دروغ و نه دغل سبز يعني دوربرگردان بس است حرف بس باشد چو در خانه کس است سبز يعني بر زمستان والسلام بر بهارنو به آزادي سلام طالب سبزم، نه ارکان ريا بهر حفظ موسوي مهدي بيا |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
راه سبز |
|
سبز وب سایت خاتمی درد و دل های پاییزی سعیدبیکس::قالب ساز |
![]() |
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها: |
|
RSS
|