|
(تنها برای این نوشتم که یادم بمونه تا آخر عمرم باید برای هدفم مبارزه کنم). عمو آمار باف ؟ بله دروغاتو خوب بافتی؟بله عمو اومده چی چی رو برده؟ شرم و حیا با صدای چی ؟ بگم ؟ بگم ؟ عجب انتخاباتی شد تو مناظره ها کاندیداها شلوار هم دیگرو در میاوردن دلم برای ایران میسوزه چی میخواد به سرش بیاد دولت اسلامی اینه؟!!! قبل از شروع تبلیغات با یک باور سبز آشنا شدم کم کم باور کردم میتونم بهش اعتماد کنم کم کم باور کردم میتونم امید داشته باشم ایرانمو سبز ببینم کم کم داشتم باور می کردم میشه تغییر داد ایران رو، کم کم باور کردم سید میتونه ایرانمو از کثافتی که توشه تا حدی خارج کنه. تبلیغات شروع شد تو تک تک تظاهرات و تجمعات شرکت کردم و هر کاری تونستم کردم چند بار باتوم خوردم اما من عاشقم، عاشق سرزمینم برای همین هیچ شکنجه ی اصلا" برام اهمیت نداشت انتخابات شروع شد برای اولین بار بود که تصمیم گرفته بودم رای بدم ساعتی از نیمه شب گذشته بود به خونه اومدم دوستم تماس گرفت باهام حرفاشو باور نمی کردم گفت 10 میلیون رای شمردن و دیکتاتور اوله گفتم بازم اشکال نداره بازم جاهاشون عوض میشه تا صبح نتونستم بخوابم از استرس چی میدیدم تلویزیون چی میگفت یعنی ما 24 میلیون احمق داریم؟!!! باور نکردم داشتم دیونه میشدم بعد از اعلام نتایج به خیابانها ریختیم چندین بار، دیروز صحنه های دیدم هزاران پلیس و یگان سوسکی اومده بود. تو خیابون یگان سوسکیا هر کی رو میدیدن میزدن به قصد کشت اصلا" براشون مهم نبود کی رو میزنند زن و مرد فرقی نداشت براشون عقده ای هستن واقعا" یک بار دیگه تو بهار افتاده بودن دنبالمون اما قبل از انتخابات بود و میزدن اما کم بیشتر می ترسوندن من فقط 3 بار کتک خوردم اونجا. از شانسم من تا دیروزم دستگیر نشده بودم دیروزم داشتیم از تظاهرات بر میگشتیم تو ماشین دوستم بودیم که دستبنده سبزمو یگان سوسکیا دیدن و دنبالمون افتادن دوستامم به خاطر من گرفتن بردن کلانتری سجاد (مشهد) اونجا چه صحنه های میدیدم چند تا سرباز داشتن یک نفر رو میزدن به قصد کشت حداقل 20 تا دخترم اونجا بودن جالب ترین مورد دیدن یک پیرزن 75 ساله بود اونو با دخترش گرفته بودن تنها به جرمی که گفته نزنید بچه های مردم رو ، خلاصه کلانتری پذیرایی خفن شدیم و رفتیم امنیت مشهد، اونجا حداقل 1000 پسر ایرونی بودن،150 دختر ایرونی. اونجا مغرور شدم درسته به محض رسیدن چند تا سیلی زدن اما وقتی جمعیتو دیدم کلی ذوق کردم خیلی جالب بود گوشیامونو میگرفتن نفری یک سیلی و پس گردنی میزدن یکی گفت من ارتشیم حق ندارین منو بزنین خدایش چنان زدنش که هممون اونجا سکته ناقص زدیم ما رو هم پیش بقیه بردن همه جور افراد اونجا پیدا میشد، حتی خیلی ها تو تظاهرات نبودن یکی از دوستام چند تا از دوستاشو دید و ما هم رفتیم تقریبا" جلوی صف که بریم بازجویی و عکس وانگشت نگاری تشکیل پرونده شانس آوردیم اونجا 2 ساعت بیشتر نموندیم من که داشتم اونجا خفه میشدم، عکس گرفتن و انگشت نگاری انگار آدم کشته بودیم بعد بردن برای بازجویی، وای خدا جون کیرو دیدم یکی از دانشجو های دانشگاه جزوه بازپرس ها بود البته فکر کنم کارشناسی ارشد بود رشتشم حقوق بود چون انجمن علمی حقوق نزدیک انجمن ماست شناختمش فقطم 1یا 2 بار دیده بودمش . حداقل 11 تا بازپرس اونجا بود به زور خودمو دوستام رفتیم جای اون نشناخت کلی آشنایت زدم کلی قول جزوه و اینا دادم تا قول داد کمک کنه مگر نه 24 ساعت مهمون بودیم پرونده رو پر کرد برامون.بعد رفتیم بازداشتگاه ساعت 2.30 بود ساعت 4 بازپرسه اومد اسم منو دوستامو 8 نفره دیگرو خوند رفتیم بیرون ما رو نوبتی برد پیش قاضی من گفتم دانشگاه بودم دوستام اومدن دنبال من داشتیم برمیگشتیم دستبند دستم بوده مارو گرفتن یکی از دوستام موهاش خیلی بلند بود میترسیدم موهاشو کوتاه کنند اما خدا رحم کرد نکردن خلاصه 4 صبح شده بود 11 نفر رو قرار شد آزاد کنند به سمت در ما رو بردند تا در رو باز کردن رفتیم بیرون صلواتی بود که برامون میفرستادن اینقدر حال داد ایول ایولی بود که بهمون میگفتن به زور مارو میکشیدن آقا تیشرت مشکی ها رو نگه میدارن(من خودم تی شرت مشکی تنم بود) آقا فلانی رو دیدی ؟ اقا تو رو خدا میزنن؟ آقا تا کی نگه میدارن ؟ ... . پدر و مادرای نگران به قدر زیاد بودن که به زور خودمو از جمعیت خارج کردیم، بی شرفا گوشیامونو ندادن البته قبلش فرمت کردم کلی فیلم از تظاهرات ها داشتم. من قبل" از احمدی نژاد بدم میومد اما الان نفرت دارم اگر ببینمش گوجه و کفش سمتش پرتاب میکنم و به خون جوانان آریایی که تو این چند روز به ناحق به زمین ریخته شده قسم میخورم که من درست به هدف بزنم و نتیجه ی کارمم برام اهمیت نداره. تو بدترین نظر سنجی که بسیجی ها کرده بودن از مشهد (منطقه ی پایین شهر) 60% دیکتاتور و 35% موسوی اما الان چی میبینیم؟!!! مشهد 1 میلیون به دیکتاتور رای دادن و 500 هزار نفر به موسوی !!! تو تمام خیابونها همه از موسوی حمایت میکردن تمام جوانها سبز پوش شده بودن همه باور سبز داشتن، تو تک تک ستادهای موسوی چنان شوری برپا بود که نه احساس خستگی میکردی نه نا امیدی موسوی به هیچ کدام از ما وعده ی سهام خجالت نداد به هیچ کداممون سیب زمینی نداد . به ما قول داده که کرامت انسانی رو پاس بداره و جلوی آزادی اندیشه و بیان رو نگیره به ما قول داده که جای نره که کشورمون تحقیر بشه. و میدونم همه میگن نظام مشکل داره اما یادمون باشه بین بد و بدتر بد رو انتخاب باید کرد. من اولین بار و آخرین بارم بود که در انتخابات شرکت کردم چون موسوی نوشتم احمدی نژاد خوندن. ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:29 توسط سعید |
|
|
ببین آسمانو ستاره هارو میبینی دیدن ستاره ها غم و اندوه رو از دلت پاک میکنه همیشه همینطوره گاهی زیباییشون، گاهی هم ناگهان تمام ناراحتی ها و مشکلاتتو یک جا جلوی چشمات میارن و باعث میشن گریه کنی همین اشک باعث میشه تا آروم بشی گاهی هم ستاره ها تو رو به بالا میکشن تا آروم بشی، تو فضا قوانینی وجود نداره تو فضا لازم نیست سرت پایین باشه تو فضا غمی به دلت راه پیدا نمیکنه همه چی شاده. اما بعد از مدتی به زمین برمیگردی گاهی آرامشی موقتی داری اما گاهی بدتر از قبل میشی، آه داره باران میاد، باید زیر این باران زیبا قدم بزنی ریزش باران هم میتونه غمهاتو پاک کنه باران بسیار شدیده پس میتونه دغدغه هامو پاک کنه قطرات باران به تندی به من و زمین میخورند هوا بسیار تمیزه، میشه نفس کشید ریختن قطرات باران روی چمنهای پارک بسیار لذت بخشه تمام لباسهام خیس شدن این باران لذتی داره، تو باران فاز میده تنها قدم بزنی و اشعار سیاوش قمیشی رو بخونی معمولا" وقتی باران میاد من تا متوقف شدنش تنهایی راه میرم بدون چتر تمام دنیا توی باران از من دور میشن اما افسوس باران هم بند میاد باران هم موقتی است و منو تنها میگذاره دوباره آفتاب سوزان از زیر ابر ظاهر میشه دوباره زمین گرم میشه دوباره انسانها زیاد میشن توی خیابان دوباره زندگی پوچ آغاز میشه زمانی که هوا آفتابیه و یا شبها تو آسمان ستاره ی دیده نمیشه دلم میگیره به اتاقم پناه میارم تنها یک چیز میتونه آرومم کنه بهم اعتماد به نفس تزریق میکنه مجبورم میکنه زندگی رو ادامه بدم زمانی که تنهایی تنها هستم توی این دنیا اون بهم میگه دنیا چقدر پوچه اون بهم میگه اصلا" چیز با ارزشی وجود نداره اون بهم میگه چشم انتظار یک چیز باید باشی تو دنیا، اون هم مرگه جز اون هیچ چیز ارزش نداره. اون به من آموزش میده تا به همه چیز بگم نه ،اون به من یاد داده مثل یک تندیس باشم تندیسی از نفرت اون به من یاد میده حرفامو برای خودم نگه دارم اون به من یاد داد مثل دیگران نباشم اون به من یاد داد مثل هموطنانم نباشم اون به من یاد داد عاشق سرزمین 7 هزار ساله باشم که هر روز به مرگش نزدیک میشه هر روز که نفت خام کمتر میشه زمان مرگ سرزمین 7هزار ساله نزدیکتر میشه استادم به من گفته تنها عاشق سرزمینو خاکم باشم نه مردمی که هیچ ارزشی ندارند مردمی که تمامشون عضویت حزب باد رو دارند مردمی که بسیار ساده هستند مردمی که انگار نه انگار فرزند این سرزمین هستند آرزوی همه شده رفتن از این سرزمین، سرزمینی که تنها یک صاحب داره اونم کورش کبیره آقای خامنه ای اومده بود مشهد تمام شهر رو پر از پرچم کرده بودند که ای شهریار ملک ولایت خوش آمدی عوضی ها انگار یکم عقل تو سرشون نیست این سرزمین تنها یک شهریار تا آخر زمان داره اونم کورش کبیره نمیدونم کورش فرمان داده بود بدنش رو بدون مومیایی در خاک کنند تا تمام ایران پر بشه از تار و پودش اما انگار زمانی که اونو دفن کردن طوفانی عظیم در ایران اومده و .... ، استاد به من گفته از نسلی که آریایی نیست اون به من گفته از نسلی که تنها هدفشون از زندگی خوابیدن با جنس مخالفه و بعد از اون خوردن جگر و گوشت حیوانات اون به من گفته از اینها باید دوری کرد،راتسش به نظرم باید از ایران دوری کرد شاید دوری این سرزمین باعث بشه تا عشقم بهش بیشتر بشه نمیدونم چرا تا حالا هیچ چیز نبوده که واقعا" دوستش داشته باشم شاید به خاطر این که بین عشق و شهوت مرزی نگذاشتم عشق و شهوت هردو برام یک معنا دارند البته دوست داشتن فرق داره من چیزی رو که دوست داشته باشم حاضرم به راحتی جانم رو در راهش بدم، بارها شد که خواستم به چیزی دل بسته بشم تا از مشکلات فرار کنم تا یک امیدی در زندگی داشته باشم نشد خودم خرابش کردم میدونم چرا چون همیشه میخواستم و میخوام که تنها با یک مرد زندگی کنم از زندگی با یک زن خوشم نمیاد البته منظورم همجنس بازی نیست منظورم همخونه بودن با یک قاب عکسه قاب عکس یک مرد مردی که سرنوشتشو خودش نوشت مردی که دوست دارم مثل اون زندگی کنم به هیچ چیز وابسته نشم تنها زندگی کنم و تنها بمیرم،اینطوری همه چیز دارم دیگه نیازی به ستاره ها یا حتی باران زیبا هم ندارم از زندگی کاملا" لذت میبرم. چند نقاشی که استاد نویسنده های ایران صادق هدایت اونها رو ترسیم کرده.
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 0:21 توسط سعید |
|
|
تو گفتی به دنیا دیگه نمی خواهی به حیاتت ادامه بدی تو گفتی دیگه فردا صبح رو نمی بینی تو گفتی عشق در وجودت نیست تو گفتی عشق مثل بوف کور( جغد شوم ) می مونه، این کلمات رو خیلی ها گفتند اما هرگز خیلی ها جرات اجراشو نداشتند اما میدونم که تو زمانی که اینارو گفتی آرام بودی تو تصمیم گرفته بودی تو غرور در چشمات دیده میشه هنوز عکسی رو از شما ندیدم که توش کمی ناراحت یا نگران باشید تو تمام عکسها تنها کوهی استوار رو دیدم و موجی از غرور در چشمانتون دیدم، اما در چشمان من چه در چشمان سایرین چه چیزی رو میشه دید تو چشمان خیلی ها میشه اعتماد به نفس رو دید اما در قلبشون تردید وجود داره ترس وجود داره حالا ترسشون چیه یک سری چیزهای فکاهی که واقعا" شرمنده میشی پس از شنیدنشون.
شاید من اشتباه میکنم شاید زندگی من یک زندگی فکاهی ست شاید واقعا" نمیشه با بعضی از موانع جنگید شاید باید تسلیم شد شاید آینه درست میگه من زنده نیستم شاید سایرین زنده هستن آخه اونها تو آینه خودشونو زنده میبینن شاید دنیا زنده ست شاید من یک سایه هستم شاید سعید واقعی سایه ی منه شاید خودمو نشناختم شاید منم یک سایه هستم یزدان پاک واقعا" سخته بتونی تو این دنیا با این همه مشکل زندگی کرد گفتم که مشکلات دیگران برام فکاهی و تاسف باره اما الان خودم مشکلاتی رو میبینم که دیگران اونارو فکاهی می دونند نمی دونم چرا وقتی می خوام چیزی رو بگم یا بنویسم مخصوصا" در زمان ناراحتی حس میکنم عقربی شدم که دارم خودمو نیش میزنم اما هر نیشی که میزنم ابتدا لذت میبرم اما بعد درد رو حس میکنم اما متاسفانه سم این عقرب کشنده نیست و فقط درد تزریق میکنه حس میکنم چشمام تر میشه پس از نوشتن اما افسوس اینم توهمی بیش نیست مهم نیست اونقدر مینویسم تا شاید نیش عقرب اثر کنه و ... الان بیش از دو دهه است که تو این دنیام نمیتونم بیان کنم این مدت چطور به سرعت باد گذشته نمیدونم چند دهه ی دیگه باید زندگی کنم اما میدونم که دوست دارم روی سنگ قبرم شعر سهراب سپهری رو بنویسند میدونم دوست ندارم چشمان کسی برای مرگم اشک آلود نشه اصلا" ترجیح میدم کسی خبردار نشه . شرمنده دوستان من تنها چند دقیقه میام اینترنت تا عید همینطوره اما بعد از تعطیلات اگر زنده بودم جبران میکنم بازم شرمنده که نظراتو تایید نمیکنم و بهتون سرنمیزنم واقعا" ببخشید ممنون که فراموشم نکردید. ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:15 توسط سعید |
|
|
پس از ماهها دوباره شروع کردم به نوشتن دوباره دلم گرفته و تنها میتونم از این طریق خودمو خالی کنم ( به خودم به روح خودم به جسمم به سایه ی که شکسته روی دیوار افتاده بگم چه مرگمه ) باز هم الهام گرفتم ازتون استاد، بازهم تا اومدم یکم از ناراحتیام کم کنم افکارتون به ذهنم وارد شد بدون اینکه فکرم پیشتون بوده باشه یک ماه دیگه تولدتتونه میبینید استاد فراموش نکردم شاید فکرمو و جسمم جای دیگری مشغول باشه اما هرگز شما رو فراموش نمیکنم شما روح منو تسخیر کردین من تو دنیا سایه ی به بلندی و استواری شما ندیدم شما تنها کسی هستین که واقعا" روی حرفتون ایستاده بودین و حرفتون از روی جذب ترهم نبوده برای راحت شدن به رودخانه پریدین نمیدونم چی باید بگم من از مرگ میترسم میدونم اون دنیایی هست و میدونم اونقدر گناه کردم که پس از مرگم ... . کاش جرات داشتم منم خودمو داخل اتاق زندانی کنم و با گاز ... استاد شما پس از 48 ساعت متوجه مرگتون شدن اما من ... . انسانهای همه شدن پست نصف دنیا نصفه ی دیگرو میکشن که مخالفشونن نصفه ی دیگه زورشون به اونها نمیرسه اما اونها رو متهم میکنن به جانی و آدم کش بودن اما خودشون مردم خودشونو میکشن به محض اینکه یک جوان یک اشتباه میکنه اونو اعدام میکنن و به طورهای مختلف مردم خودشونو به کشتن میدن و اصلا" براشون مهم نیست اما اگر پای جون خودشون وسط بیاد دیگه دیگه ... . چرا باید بین این انسانهای ابله زندگی کرد زمانی برای اینکه بین اینها نباشم میرفتم فضا نوردی تا روی این زمین نباشم اما دیگه سنم بالا رفته و فضا نوردی رو کنار گذشتم چی میشه چشمامو ببندمو باز کنم ببینم توی یک جهنم دیگمو از این حیوانها دورم چی میشه چشمامو باز کنمو معشوقه ی هم جنس خودمو ببینم چی میشه چشمامو باز کنم و چشمهای اونو ببینم، آه خدا احساس ضعف میکنم چند وقت پیش کابوسی دیدم خیلی جالب بود برام دیدن کابوسو فراموش کردم شبهام سوتو کور شده بود و دیگه تنوعشو از دست داده بود خواب دیدم تعداد زیادی نمیدونم انسان بودن یا ابلیس بهم هجوم آوردن هر کدام به نوبت به سمت پرتاب میشدن البته نه اونا خودشونو به من میزدن و بعد به پشت سرم میرفتن مدتی طول کشید تا به اتمام رسید پشتم نگاه کردم دیدم خودشونو آماده کردن تا از اون سمت بهم هجوم بیارن از تمام پیکرم خون جاری شده بود و از دهان اون موجودات نیز خون. خون من نبود نمیدونم خون کی بود شاید قبل از من قربانی داشتن چون روی زمین خون زیادی ریخته بود به هر حال دیگه اونها بهم هجوم آوردنو ... . ساعتو نگاه کردم نزدیک صبح بود تشنه بودم خیلی زیاد داشتم میمردم یک لحظه حس کردم از صورتم خیسه فکر کردم عرق کردم اما چراغ اتاقو که روشن کردم دیدم عرق نیست خونه از سرم خون جاری و تمام صورتم غرق شده بود به آینه نگاه کردم دیدم مردی میانسال که به هنگام مرگش چیزی نمونده نمیدونم چی باعث شده بود که سرم به این شدت خونریزی کنه اما جالب بود نه تنها ذره ی احساس درد نمیکردم بلکه احساس لذت میکردم به خاطر محرم صورتمو مدتی اصلاح نکردم کمی ریش در آورده بودم ریشم بسیار زیبا شده بود تا ساعتها همینطور زیر نور چراغ جلوی آینه خودمو نگاه میکردم اتاقم غرق خون شده بود قالیچه ی که در اتاق پهن کرده بودمو نقش نسبتا" جالبی داشت دیگه نقشش تغییر کرده بود به نقش دریاچه ی از خون در آومده بود تختم که روش بود از بالا اگر نگاه میکردی به شکل یک کشتی بود که در دریاچه ی قرار داشت متوجه نشدم چی شد که خوابم برد صبح که بیدار شدم احساس درد داشتم دلم نمیخواست که بلند شم دلم میخواست همونطور بمونم تا فرشته ی مرگ بیاد و منو ببره. (ممنون از دوستانی که نظر گذاشتن شرمنده که نظراتو تایید نمی کنم و بهتون سر نمیزنم منو ببخشید). سعید ۲۸/۱۰/۸۷
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:18 توسط سعید |
|
|
دوباره زمستان داره میاد این روزها بدجور دلم گرفته نمیدونم به خاطر فصله یا به خاطر نزدیک شدن به روز تولدم وای چقدر روزها زود داره میگذره همین دیروز آپ تولدمو گذاشتم حالا باید آپ جدیدی بگذارم.
کاش ایندر گناه نمی کردم کاش ... . اونوقت میتونستم مرگ رو باز بخوام تو یکسالی که گذشت کارناممو که میبینم پر از اشتباه پر از ... . میدونم جام الان جهنمه میدونم پس از مرگمم در جهنمه نمیدونم باید چه کنم اون جهنم بهتره یا این؟! سوم دیماه تولدمه الان گذاشتم چون ................ . فعلا" ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:37 توسط سعید |
|
|
هوا خیلی گرمه به قدری که مدام بدنم خیس عرق میشه دمای بدنم خیلی بالا رفته انگار خونم به جوش اومده باید خودمو سرد کنم من بچه زمستانم بچه سرما نمی تونم گرما رو تحمل کنم به حمام رفتم فایده نداشت تیغی برداشتم بدون اینکه کنترلی روی خودم داشته باشم تیغ رو روی دستم محکم کشیدم تازه متوجه شدم چیکار کردم احساس درد کردم دستم درد گرفته بود خون از دستم فواره میزد شبیه آب انار بود رنگ خونم، کم کم دردم کم شد کم کم احساس عجیبی بهم دست داد کم کم پاهام شل شدن نشستم احساس عجیبی داشتم مثل این بود که برم فضا البته خیلی شدید تر بود، احساس سرما می کردم، جان چه حسی داشتم یکهو یادم اومد که اگر ریزش خونم ادامه داشته باشه میمیرم و بعد تو جهنم دهنم سرویس میشه به سختی بلند شدم وای چه حالی داشت هیچ مخدی نمی تونست همچین حالی رو بهم بده. از حمام به سختی تمام بیرون اومدم لباس پوشیدم و به بیرون خونه رفتم نمیدونم چطوری بیرون رفتم اما دیگه چیزی یادم نموند بیدار که شدم توی اتاقی سردی بودم کسی پیشم نبود تنها سکوت بود و نور مهتابی اطرافمو با یک پرده کشیده بودن تا نه من کسی رو ببینم نه دیگران منو چشمم به دستم افتاد بسته بودنش دقت که کردم متوجه شدم منو به تخت بستن دیدم پاهام هر دو به تخت وصل شده بود تکان نمی تونستم بخورم داشتم عصبی میشدم هیچ تکونی نمی تونستم بخوردم دیوانه وار شروع به فریاد زدن کردم اونقدر فریاد کشیدم که از حال رفتم نمی دونم چه مدت بیهوش بودم اما بیدار که شدم دیدم دست و پاهام آزاد شده بودن پرده ی در کار نبود اما من در یک اتاقک خیلی کوچک و سرد زندانی شده بودم داخل کیسه ی منو کرده بودن و خوابونده بودن اتاق نه دری داشت نه پنجره ی نه نوری بازهم تکان نمیتونستم بخورم احساس بدی بهم دست میده وقتی ندونم باید چیکار کنم کلافه شده بودم احساس درد و ضعف داشت کلافه ام میکرد به زمین و زمان فحش میدادم خسته شدم بدنم بدجوری درد گرفته بود سعی کردم به دیوار مشت و به زمین لگد بکوبم اما اصلا" نمیتونستم تکون بخورم بدنم شروع به عرق کرد خیلی عجیب بود تو این سرما و عرق ! بغزی تو گلوم بود که مانع از فریاد زدنم میشد تنها بغض بود انگار باید گریه میکردم انگار همه میخوان من گریه کنم انگار کلید رهایی از اینجا گریه کردن منه اما عمرن تو کفش بمونین.عمرن کسی گریه ی منو ببینه اصلا" همین جا راحت دراز می کشم تا بمیرم از شدت درد و گرسنگی از حال رفتم بیدار که شدم روی صندلی پارکی نشسته بود. دستم، از دستم هنوز داشت خون میرفت چند نفر داشتن به من نگاه می کردن. تنها نگاه بلخره دو نفر جرات کردن طرفم اومدن منو برداشتن و شروع به فریاد زدن کردن انگار می خواستن بقیه رو متوجه من بکنن نه اونا میخواستن دیگرانو متوجه خودشون بکنن می خواستن دیگران ببینن که اونا دارن به یکی کمک می کنن بیمارستان روبه روی پارک بود پیاده دو دقیقه هم طول نمی کسید اما انگار نیم ساعتی تو راه بودیم دکتر بالای سرم اومد منو نگاهی کرد سر دو تا پرستار فریاد زد اونها داشتن با هم حرف می زدن و تو حال خودشون بودن انگار هر دو از خواب وحشتناکی بیدار شدن وحشتزده هر دو به سمتم اومدن یک مرد که لباسشو من خونی کرده بودم داشت به لباسشو نگاه میکرد همونجا فهمیدم داشت خودشو فحش میداد که چرا اومده طرف منو به کاری که بهش ربط نداشته دخالت کرده منو به اتاقی بردن پرده ی دورم کشیدن دکتر شروع کرد به بخیه زدن یکی بهم خون وصل میکرد خون یکی دیگه از این کارشون عصبی شدم من دلم نمی خواد خون یک انسان دیگه به بدنم وارد بشه فریاد کشیدم و سوزنو از دستم کشیدم بیرون بعد دکتر فریاد زد بگیرینش دست و پاهامو بستن به تخت احساس بدی داشتم انگار تو شعله های آتش میسوختم داشتم از شدت گرما آتش میگرفتم خسته شدم و بیهوش شدم. ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:15 توسط سعید |
|
|
در شهری بزرگ و بی پایان در بین مردمی که از روی یک برنامه ی روزانه زندگی می کردند پسری زندگی زن و مردی زندگی می کردند مرد هر روز صبح از خونه بیرون میرفت و زن با ابراز عشق اون رو بدرقه می کرد این برنامه سالها ادامه داشت تا این که این که یک روز سرد زمستانی مرد به خونه اومد اما همسرشو ندید فکر کرد خوب رفته بیرون برای خرید و به زودی برمی گرده ساعتها پشت سر هم میگذشتند مرد احساس بدی پیدا کرده بود کم کم از حالت طبیعی خارج میشد اشک در چشماش جمع شده بود افکار پلید و شوم بود که ذهن پاک مرد رو فرا گرفته بودند یعنی زن رفته و دریایی عشق این دو خشک شده ؟ یعنی اون همه عشق به پایان رسیده نه هرگز زن همچین کاری با مرد نمی کرد مرد به سرعت از خونه بیرون رفت و شروع بع گشتن کوچه های بی پایان و سرد شهر کرد هرجا رو که فکر می کرد ممکنه عشقش اونجا باشه گشت دیگه داشت واقعا" خسته میشد با خودش گفت شاید زن به خونه برگشته باشه به سرعت به خونه برگشت به خونه که رسید دید زن نیست دیگه داشت دیوانه میشد ناگهان چشمش به نامه ی افتاد دستاش میلرزید با ترس نامه رو برداشت خط زنش بود نامه تنها یک خط بود مرد با خوندن نامه فریادی زد و از حال رفت در نامه نوشته شده بود که من خسته شدم از زندگی تکراری برای همیشه ترکت میکنم خدانگهدار مرد بهوش اومد نامه رو پاره پاره کرد باورش نمی شد حالا باید چیکار می کرد از خونه خارج شد شروع به راه رفتن کرد اون همینطور راه رفت تا متوجه شد از شهر خارج شده چقدر جالب مرد نمی دونست که شهر پایانی داره همینطور به راه رفتن ادامه داد از کوهی بالا رفت پشت کوه دریاچه ی رو دید روی قله ی کوه ایستاد شروع کرد با عشقش حرف زدن فریاد زد فریادی که حتی فرشته ها شنیدن و برای اینکه ببینند صدا از کجا میاد کنجکاو شدن حتی ابلیس هم اومد تا ببینه چه خبره مرد فریاد میزد حتی صدای فریاد مرد به شهر هم میرسید حتی شهر زیر کوه بود و صدای مرد میپیچید و و در سیاهی شب که همه ساکت بودن صدای مرد به همه جا می رسید مرد فریاد زد گوش کن ای عشق من عیبی نداره عزیزم ساکت شد بقض اجازه ی ادامه رو نمیداد اما ادامه داد عیبی نداره من میرم تا تو راحت باشی تا دیگه روزها برات تکراری نباشه عیبی نداره عزیزم من میرم تا غمگین نباشی عیبی نداره فقط قلبمو میشه پس بدی ؟ آرزوی کرد مرد ای کاش قلبت برای من جا داشت آخه من این قلبو باید چیکار کنم؟ مرد فریاد زد خدا گوش کن اینو که گفت یاد خدا افتاد خدا؟ سالها بود اونرو فراموش کرده بود حالا یاد اون افتاده بود خدا ببین اشکام داره میریزه خوبه نه؟ حالا مساوی شدیم؟ مرد میخواست خودشو پرت کنه پایین فرشته ها همه ناراحت بودن هزاران فرشته داشتن مرد رو تماشا میکردن صدها موجود شیطانی این لحظه ها رو می دیدند اما دهها انسان بیشتر توجه نکردند عده ای شون هم وظیفه ی بر عهده داشتن اومده بودن تا وقتی مرد به پایین پرید جسدشو ببرند مرد به شهر سیاه و بی پایان نگاهی کرد و به پایین پرید اون به زندگیش پایان داد در یک شب سرد زمستان. اما هرگز جسدش پیدا نشد خبر خودکشی مرد در شهری که یک سریال بی پایان رو ادامه میداد پخش شد و تقریبا" برای مردم جالب بود فردای اون روز بود در یک شب سرد زمستانی دیگر ده ها مرد به روی کوه رفتن و فریادهای مرد رو تکرار می کردند و همه با هم به پایین پریدن این کار ادامه پیدا کرد به طوری که در شهر مردها خیلی کم شده بودند شهر بی پایان حالا ساکت شده بود دیسکوهای بزرگ خلوت شده بودند لکاته های که روز به روز بر تعدادشون افزوده می شد حالا از کار افتاده بودند شهر بزرگ حالا کوچک شده بود شهر کثیف شده بود تمام شهر بوی لجن میداد گوشه و کنار شهر می شد جنازه های رو دید که جسدشون متلاشی شده بود شهر دیگه برای روح پاک لکاته ها مناسب نبود لکاته ها روح پاکی دارند غیر ممکنه بتونند اینجا زندگی کنند لکاته ها شروع به ترک شهر کرده بودند هر کدوم به شهری دیگری میرفتند شهر بی پایان حالا تقریبا" خالی از سکنه شده بود مرد تونسته بود انتقامشو از شهر بگیره اون شهر رو نفرین کرده بود و آرزوی نابودی شهر رو کرده بود و حالا به آرزوش رسیده بود روح مرد در جهنم شاد بود.
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12:8 توسط سعید |
|
|
لعنتی چیه چرا اینطوری منو نگاه میکنی چی میخوای از جونم لعنتی، آسمان تو شهر من تنها دو یا سه تا ستاره رونشان میده اما یک چیزی تو آسمونه که داره منو میکشه این ماه لعنتی همیشه هست همیشه اون بالاست و منو با تعجب نگاه میکنه لعنتی این همه آدم چرا فقط به من گیر دادی ولم کن دیگه تو چی میخوای من برام چی مونده که تو میخوای از من بگیری؟ بگو بهت میدم اما دست از سرم بردار ببینم تو جهنمم می خوای دنبالم بیایی؟ نمیدونم چطوری تو اومدی تو اتاقم سایه ی وحشتناکتو از روی تختم بردار لعنتی میخوام بخوابم لعنتی من نه احساسی دارم نه روحی برو به جهنم تا بیام اونجا منتظرم باش.لعنتی ماه هم رفت الان دیگه تنهای تنها شدم دیگه کسی نیست بالای سرم همیشه آرزوی تنهای میکردم حالا تنهام چیکار کنم بخوابم نه خواب نه حال کابوسو اصلا" دیگه ندارم وای برم فضا نوردی خیلی وقته نرفتم مواد لازم رو با یک تماس تلفنی حاضر کردم و ... های چه فازیه غم دنیا رو از یاد بردم تو عالم دیگه ی هستم عالمی که غمی توش ندارم آدمای دورم هستن که به هم عشق میورزن اینجا هیچ کس به فکر پیچوندن نیست اینجا کسی نیست به فکر دزدی نیست چیزی بنام شهوت اینجا معنی نداره و تنها تخلیه ی انرژیه که اینجا معنی داره تو عالمیم که خنده و شادی توش گناه نیست مردمی رو میبینم که تو خیابان همدیگرو میبوسن بدون نگرانی مردم اینجا مثل زمان به دنیا اومدنشون هستن روحشون پاکه تخلیه ی انرژی رو گناه نمی دونند عجب شهر خفنیه اینجا پسراش نه مثل پسرای ایرون تو کف دخترن نه دختراش مثل دخترای کشورهای دیگه تو کف پسر اینجا دختر و پسر با هم فرقی نداره اینجا عشق بی مرزه به نظرم این عشقه آره این عشق واقعیه چون مردمش به خاطر شهوت تنها با هم نیستن عشقو با شهوت قاطی نمیکنن مثل جامعه ی ما نیستن که شهوتو عشق بدونن و بعد از زمانی خسته میشن از عشقشون و عشق تازه ی وای داره سوختم تموم میشه داره تصاویر محو میشه وای چه حسی حس کردم از ارتفاعی خیلی بلند سقوط کردم بدنم داغه داغه لعنتی قوطی قرصا خالی شده وای الان ساعت 4 صبحه از کجا میشه ساقی پیدا کرد وای خدا چی میبینم حرومزاده باز تو آسمونه چیه داری میخندی باز یک آن حس کردم دمای بدنم 100 درجه کم شد ماه به من نزدیک میشه وای خدا نکنه اومده با من دعوا کنه که چرا بهش فحش دادم ماه خیلی نزدیک شدش صدای شنیدم که منو مارس کرد خشک شدم خفن، صدای وحشتناکی بود میگفت خوشم اومد که فهمیدی چه زندگی مزخرفی دارین منم برای که کم نیارم گفتم هرچی باشه از زندگی تو بهتره جواب داد یک چیزی گفت که خجالت کشیدم گفت فکر نمی کردم اینقدر بدبخت باشی جوابی نداری بدی فقط کل کل میکنی ارزششو نداری و از من دور شد دور و دور تر طوری که دیگه نمی تونستم ببینمش از خودم خجالت کشیدم راست میگفت من که ادعام میشه چی من چی هستم یک پسری که زندگیش شده ... . آخه اینا ارزش دارن اصلا" چی تو این دنیا ارزش داره؟ ارزش اینه که یکی رو پیدا کنم و بخوام تنها با اون باشم ارزش اینه؟ ارزش اینه که بچه مثبت بشم و تا آخر عمر ذکر خدا رو بگم و منتظر ظهور یک نفر باشم؟ ارزش شایدم خانم بازیه !!! آخه لعنتی کجا رفتی بیا بهم بگو تو این سیاره ی لعنتی چی ارزش داره که من اون بشم شدم یک دیونه ی روانی تنها زمانی آروم میگیرم که حالم طبیعی نباشه یا با دوستام باشم . آخه چی می گی چیکار کنیم؟ هر کاری بکنیم که یک روز ما رو میکنن زیر خاک قبلا" خدا رو قبول داشتم نماز میخوندم اما الان به عدلش شک کردم چیکار کنم آخه چیکار باید کرد تو این دنیا خوش به حال صادق هدایت چطوری خودشو راحت کرد کاش میتونستم منم چی میشه یک بار که میرم فضا راحمو گم کنم و دیگه به زمین بر نگردم اون وقت میفهمم چیکار کردم اگه خدا راست باشه که دهنم سرویسه اگرم نه که بازم دهنم سرویسه البته این همه مخلوقات دهنشون سرویس میشه خوب یکیشم من چه تفاوتی داره جالبه شد خودمو با بقیه یک طور حساب کردم نه عزیز بقیه شاید خدا ببخششون اما الانش خدا یک ویلایی چند هزارمتری تو آشغال ترین نقطه ی جهنم برام حاضر کرده با تمام امکاناتش که حتی ابلیسم دلش بسوزه بابا بی خیال اونجا حداقل فقط یک شکل عذابه دیگه هزار جور بدبختی ندارم، برام اصلا" مهم نیست وای چه فازی میده وقتی غرق دود میشی اونقدر میکشی که چشمامت بسته میشه و دیگه هیچی متوجه نمیشم. کاش این غرق دود شدنها پایان درد بود و بعد از پایان خماری دردهام چند برابر نشن جدا" چرا آفریده شدیم اینا که میگن خدا آینده رو میدونه خوب چرا ما باید زجر هم تو این دنیا بکشیم و هم تو اون دنیا هیچ وقت نخواستم خودمو حقیر کنم اما بعضی وقتها اونقدر فشار روی آدم میاد که مجبور میشی که هیچ وقت نخواستم وقت خودمو با یک دختر بگذرونم هیچ وقت نخواستم واقعا" عاشق بشم هیچ وقت اما بعضی وقتها دست خودت نیست انگار یک جریان تو رو وارد یک مسیر رودخانه میکنه و تو تنها ادامه میدی اما وای بهزاد همیشه میگه دست به زن ندیم و نگیم دوستش داریم منم همیشه این یادمه رابطه با جنس مخالف باعث میشه عقب بیفتی از همه چی از خماری از دردات و باعث میشه غمهاتو از یاد ببری و تنها خوشی ببینی و انتظار بکشی تا ... و بعدش یا قبلش یک ضربه میخوری و تمام میشه رابطه و باز غمهان که تو رو تنها نمیگذارن. خوب زندگی که ما داریم همینه چیز دیگه ی هست؟ عاقبت من چی میشه؟ خسرو شکیبایی گفت جای من در زندگی خالی نیست اما جای من خالیه اصلا" خودم میخوام خالی باشه میگن هر کاری که میکنی باید نتیجه شو به عهده بگیری خوب خلقت ما اگر کار خدا بوده چرا خوشو کنار کشیده؟ فکر کنم میدونه چی خلق کرده !!!
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:8 توسط سعید |
|
|
از دوستانی که نظر میگذارن ممنون .
ممنون میشم با آی دیم تماس بگیرین saeid_vahshat2006@yahoo.com ممنون. ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 22:22 توسط سعید |
|
|
در میان کوهستان روستایی کوچکی بود که از چند خانواده تشکیل میشد در این روستا خانواده ی زندگی می کردند که تمام روستا به اونها احترام می گذاشتند و هر زمان به کمک نیاز داشتند تنها به اون خانواده رو می آوردند اون خانواده تنها یک پسر جوان داشتند پسر در روستا تنها با دو نفر دوست بود که اونها هم برای درس به شهر رفته بودند و پسر در روستا تنها بود اما شاد بود که پدر و مادری به این خوبی داره یک روز سرد زمستانی اتفاق وحشتناکی افتاد کلبه ی اون خانواده در آتش سوخت بیشتر مردم تنها نگاه می کردند تنها چند مرد حاضر شدند خودشونو به زحمت بندازند و بقیه تنها نگاه می کردند سوختن کلبه رو اتاق پسر در طبقه ی بالا بود و به بیرون پنجره داشت پسر خودشو از پنجره بیرون انداخت با گریه نگاه می کرد سوختن پدر و مادرشو و فریاد میزد فریادی که حتی دل سنگ بدجنس ترین زن روستا رو لرزوند پسرک ناله های می کرد که حتی شیاطین روستا ناراحت شدند آتش تمام کلبه رو سوزاند و پسر با چشمانش دید که چطور مادرش می سوزه تنها اشک ریخت تنها اشک مونده مردم هر کدوم به خونه های خودشون رفتن و همه تنها ابراز ناراحتی می کردند تنها همین هفته ی گذشت پسر هنوز به کلبه ی سوخته نگاه می کرد و اشک میریخت حتی غذا هم نمی خورد حتی نمی خوابید مردم روستا اونو فراموش کرده بودند انگار اونم در آتش همراه خانوادش سوخته بود اصلا" انگار وجود خارجی نداشته ماهها گذشت و همه دیگه کلا" فراموش کرده بودند پسرک هنوز زنده بود در بین خاکسترها زندگی می کرد از تمام مردم روستا متنفر شده بود دلش می خواست تک تک مردم رو بکشه تنها با پسر شیاطین زندگی می کردند پسر در خواب شبی دید که شیطان دستشو به سمتش دراز می کنه و بهش میگه دست منو بگیر اون شب پسر از خواب پرید و از ترس ساعتها می لرزید روزها گذشت کم کم پسر داشت به دیدن خواب شیطان عادت می کرد پسر که از خدا کمکی ندیده بود اصلا" اینهای که تو روستا می گفتند از خدا از کمک به همدیگه اونها کجان پسر می دید که شیطان براش دل می سوزونه میدید که براش وقت میگذاره کمکم به اون عادت کرده بود حتی دیگه در بیداری شیطان رو میدید شیطان به پسر پیشنهاد کرد که با دخترش هم خواب بشه پسر مونده بود چی بگه اگر نه میگفت ممکن بود ابلیس ناراحت بشه پس قبول کرد فردای اون شب ابلیس اومد با دختری زیبا ابلیس همراه با چند شیطان دیگه اومده بود پسرک متعجب بود ابلیس دستور داد به اونها که این خونه رو دوباره بسازن کلبه ی اونها ظرف کمتر از دقیقه از قبلش زیبا تر شد ابلیس تنها گفت مواظب دخترم باش اون تا صبح با تو خواهد بود ابلیس با این حرف از جلوی چشمان پسر ناپدید شد دختر شیطان دست پسر رو گرفت و به طبقه ی بالا رفت برد به همون اتاقی که پسر قبل از آتش سوزی داشت از همون اتاقی که پسر به پایین پرید. پسر تا امروز باکره بود اولین باری بود که با یک دختر همخواب میشد زیاد براش جذاب نیومد اما چون دختر شیطان با اون بود از بودن با اون لذت زیادی می برد صبح شد و پسر تا از خواب بیدار شد دید دختر نیست دید زنش نیست پسر حال بلند شدن رو نداشت خیلی خسته بود یک لحظه فکر کرد تمام این اتفاقات خواب بوده آتش سوزی در کار نبوده به سرعت از جاش بلند شد و به سمت اتاق خواب پدر و مادرش رفت اما تا در اتاق رو باز کرد خشک شد دوباره فریادی زد که صداش به روستا هم رسید و تمام مردم متعجب شدن و از هم می پرسیدند که این صدا از کجا اومده روحانی روستا دستور داد مردم روستا نماز وحشت بخونند، اتاق پدر و مادر پسرک سوخته بود تنها انگشتر و گردنبند مادرش بود که باقی مونده بود پسرک دیوانه شده بود قسم خورد روستا رو به آتش بکشه شب ابلیس همراه دخترش اومد پسر تصمیمشو به ابلیس گفت ابلیس موند چی بگه به پسر نمی دونست چی باید بگه اگر روستا نابود بشه مردمش بسوزن دیگه کسی نمیمونه که اون منحرف کنه ابلیس سعی کرد پسر رو از تصمیمش منصرف کنه اما پسر دیگه تصمیم گرفته بود از همسرش همون هم خوابش همون دختر ابلیس خواست کمکش کنه با تعجب دید خیلی راحت پذیرفت دختر ابلیس واقعا" زیبا بود موهاش قرمز رنگ چشمانش روشن لبانش شیرین تر از عسل دختری با این استیل رو هرگز ندیده بود به هر حال شب به جای عشق بازی اونها به سمت روستا رفتند دختر شیطان با حالتی عجیب از پسر پرسید آیا شکی نداری پسر گفت نه تمام روستا رو به آتش می کشم اول از خانه ی روحانی شروع کن که هیچ چیز از خدا نمی دونه و فقط برای مردم خدا خدا میکرد و از اونها پول میگرفت دختر ابلیس گفت عزیزم من تمام اینجارو خاکستر خواهم کرد فقط به خاطر عشق تو از پسر خواست که از روستا بیرون بره پسر پذیرفت و به بالای تپه رفت و همسرشو نگاه می کرد کمتر از 1 دقیقه دید تمام روستا داره می سوزه تمام روستا حتی کوچه های روستا پسر احساس خوبی داشت از کاری که همسرش به خاطر اون میکرد خوشحال بود زنش به سمتش برگشت گفت آیا خوبه راضی هستی پسرک خوشحال بود گفت آره عشق من پسرک آروم شده بود با همسرش به کلبه برگشت و با اون خوابید اونها بعد از مدتی بچه دار شدن پسری به دنیا اومد نیمی انسان و نیمی شیطان تا به امروز خدا تنها نگاه می کرد خدا ناراحت بود از رابطه ی شیطان با انسان تصمیم گرفت هر دوی اونها و پسرشونو مجازات کنه هر سه ی اونها رو به جهنم برد اما دختر شیطان هرگز اجازه نمی داد همسرش یا پسرش عذاب بکشه خودشو قربانی می کرد تا به اونها آسیبی نرسه و تنها به اونها می گفت که اصلا" چیزی رو احساس نمی کنه اما اون عشق رو از این عذاب احساس می کرد و این باعث می شد که حتی از عذاب هم لذت ببره . ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:54 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
|
سلام نوشتن را دوباره آغاز می کنم به بهانه ی روزی که آرزو دارم روز آزادی سرزمینم باشه روزی که آروز دارم کشورم عزیز بشه. روز 18 تیر تنها به خاطر این روز عزیز می نویسم دوستان متاسفم اما من به وب هیچکس دیگه نمیرم تنها این وب نقش دفتر خاطرات برام داره پس شرمنده من تنها نظراتتون رو میخونم البته اگر نظری وجود داشته باشه.( من با کمک یکی از دوستانم مشغول تهیه یک سایت تفریحی هستم که تا چند روز دیگه بالا میاد اسمشو تو وبلاگ میگذارم هرکس دوست داره با حضورش خوشحالم میکنه).
|
|
خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
سعیدبیکس::قالب ساز |
![]() |
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها: |
|
RSS
|